mail me mail me home page archive
خورشيد جنوب

 

گرفتن آزادی از مردمی

که نمی خواهند برده بمانند سخت،

اما اعطای آزادی به مردمی

 که می خواهند برده بمانند،

سخت تر است.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

 

تا جایی که به یاد دارم هرسال 8 بهمن بارون می بارید.مادرم می گه همون روزی هم که به دنیا اومدی بارونی بود. ولی امسال برخلاف همه این سالها 8 بهمن آفتابی آفتابی و سرد سرد بود!

8 بهمن روزی،جهان را مرتکب شدم و حتما هنوز جوانم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

 

امروز هوا بسیار پاک و زیباست!

نم نم باران و شبنم های نشسته بر روی گلها و درختان این زیبایی رو دو چندان کرده!

باید از این اتاق تنهایی که دفتر کارم است و در بین انبوه گلها و درختان زیبای محوطه اداره محصور است بیرون بروم و زیر باران قدم بزنم  اما من سرم به شدت درد میکند و...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

می بریزد...

اوایل هفته یه کار بزرگ انجام دادم. یه کاری که انجامش تقریبا محال بود... خیلی خوشحالم. به افتخار این پیروزی برای خودم جشن گرفتم! یعنی پایان نامه رو گذاشتم کنار و یه لیوان نسکافه و کیک پایه سیب و...

با صدای بلند ساری گلین رو گوش می دم و زمزمه می کنم: دامن کشان ، ساقی می خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، می گریزد / بر جام می ، از شرنگ دوری ، مرحم مهجوری ، چون شرابی جوشان ، می بریزد...

چه می کنه این دعای پدر و مادر و البته توانمندی خودم!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

پرنده مهاجر

برای یک دوست قدیمی که پر از شهوت رفتن بود و رفت...!

ای پرنده مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن  

فاصله قد یه دنیاست ، بین دنیای تو با من  

تو رفیق شاپرکها ، من تو فکر گلمون  

تو پی عطر گل سرخ ، من حریص بوی نونم  

دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور  

دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور  

من دارم تو آدمکها میمیرم ، تو برام از پریها قصه میگی  

من توی حیله وحشت میپوسم ، برام از خنده چرا قصه میگی  

کوچه پس کوچه خاکی ، در و دیوار شکسته  

آدمهای روستایی ، با پاهای پینه بسته  

پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی  

یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی  

برای من زندگی اینه ، پر وسوسه پر غم  

یا مثل نفس کشیدن ، پر لذت دمادم  

ای پرنده مهاجر ، ای همه شوق پریدن    

خستگی کوله بار ، روی رخوت تن من 

مثل یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم  

میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم  

نباید مثل یه سایه ، زیر پاها زنده باشیم  

مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم 

این شعر با صدای داریوش زیباست.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

چنگیز خان و شاهینش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

 

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

«یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»

و بر بال دیگرش نوشتند:

«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

فلک را جور بی اندازه گشتست

فلک را جور بی اندازه گشتست
   
    جهان را رسم و آیین تازه گشتست
   
    "هَزار امروز هم آواز زاغ است"
   
    "گُل از بی رونقی ها خار باغ است"
   
    نَه خندان غُنچه نَه سرو از غم آزاد
   
    نَه گُل خرم نَه بلبل خاطرش شاد
   
    غم دیرینه گَر در سینه داری
   
    چه غم گر بادهء دیرینه داری
   
    دو چیز اندوه بَرَد از خاطرِ تَنگ
   
    نیِ خوش نغمه وُ مرغ خوش آهنگ
   
    "
فلک را عادت دیرینه این است
   
    که با آزادگان دائم به کین است"


   
این شعر از میرزا نصیر اصفهانی است. حتما این شعر رو با آهنگ سازی علیزاده در تصنیف "داد و بیداد" از آلبوم "راز نو" گوش کنید و لذت ببرید.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

 

ماری که نتواند پوست بیندازد، از دست می رود.

به همین منوال وقتی ذهنی برای تغییر دچار مانع شود،

دیگر ذهن نیست.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

مهم شور ابدی است و نه زندگانی ابدی

برای مردی که در خاطر سپید تاریخ جاودانه شد.

فقط کسی که با علو طبع همه وجودش و مقام زمینی‌اش را در قبال آزادی مردمش و ایمانش می‌گذارد،می‌تواند به ابدیت دست یابد.

فقط کسی که زندگی خودش را به خطر می‌اندازد، می‌تواند به شکل محدود زمینی‌اش،ارزشی بی‌نهایت ببخشد. به قول یکی از اندیشمندان بزرگ "حقیقت باید شناخته شود حتی اگر به بهای از دست رفتن زندگی باشد"،ارزش شور بیش از هستی است و معنای زندگی بیش از خود زندگی.

 پی نوشت 1: در عزلت و تنهایی و بی کسی و بی لباسی و بی مقامی ترجمه عاقبت به خیری شد.

پی نوشت 2: شادی را علت باش نه شریک و غم را شریک باش نه دلیل.(زرتشت)

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي

 

مثلا باید از وقتم خوب استفاده کنم دیگه وقتی به پایان ترم نمونده و با همه مبهمی هایم هنوز در فصل دوم پایان نامه سرگردانم!

کتاب ها رو بستم و خودم رو دعوت کردم به یک لیوان چای با شکلات و صدای استاد شجریان! شما هم گوش کنید.

به سکوت سرد زمان...به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی...نه کسی را درد زمان

بهار مردمی ها دی شد

زمان مهربانی ها طی شد

آه از این دم سردیها خدایا!

.

.

.

 

نه امیدی در دل من..که گشاید مشکل من

نه همزبان درد آگاهی...

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸ - بخارا بخارايي