نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠
در لابلای دلتنگی هایم گم شده ام
کم می آورد شانه های طاقتم ازدحام سالیان را
دست به دامان صبوری می شوم
دلم خواب بی دغدغه می خواهد
عجب روزگاری است که
خواب بی دغدغه هم آرزو می شود
این روزها فقط باید بلند بلند فاتحه خواند
...
تمام مزرعه را مترسک ها خوردند
بیچاره کلاغها که زیر بار تهمت
سیاه شدند!
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۱:۱٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٩
یک سال ... دو سال ... سه سال ...
همینطور می گذرند ...
یک سال دیگر گذشت و سنگینم از ...!
امسال خدا برایم سنگ تمام گذاشته و از چند روز قبل از 8 بهمن، باران سنگین و پرصدا شروع به بارش کرده است.
با صدای استاد شجریان زمزمه میکنم:
ببار ای بارون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به یاد عاشقای بی مزار
ببار ای بارون ببار...
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست, این پیراهن است, افسار نیست
گفت: مستی, زآن سبب افتان و خیزان مى روی
گفت: جرم راه رفتن نیست, ره هموار نیست
گفت, مى باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی, قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای, آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خّمار نیست
گفت: تا داروغه را گوییم, در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع,کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت,جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیده است, جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید, بى کلاهی عار نیست
گفت: مى بسیار خوردی زآن چنین بى خود شدی
گفت: ای بیهوده گو, حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم, مست را
گفت: هشیاری بیار, اینجا کسی هشیار نیست
سلام بر همه دوستان!
بابا به خدا قسم دارم یه جایی کار میکنم که علاوه بر اینکه مدیریت، سیستم کامپیوتر نداره که از اینترنت هم خبری نیست.درضمن اگر هم باشه انقدر کار هست که وقت وبلاگ به روز کردن ندارم . تازه با این همه کار، در دو دانشگاه هم تدریس میکنم! وقتی میام خونه دیگه جسد میشم و همه اهل خانواده هم شاکی.جمعه ها هم برحسب فرمایشات مدیردل همیشه در جاده هستم و...
این زندگی این روزهای منه! ولی برای ماههای آینده تصمیم دارم مشغله ها رو کمتر کنم.قول میدم بچه خوبی بشوم و به موقع آپ کنم.
ای کسانی که نظر خصوصی میگذارید و تیکه می اندازید،سخت در اشتباه هستید!
حالا فعلا این پی نوشت رو بخونید تا بعد:
الهی در شب قبرم بسوزان
ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی الهی کمک کن کمک کن
تا که با نا حق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ٩:٢٩ ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٩
ایمیل و کامنتهای خصوصی زیادی دریافت کرده ام که همه بیان این پرسش است که کجایی؟زنده ای؟
زنده ام، کار میکنم و مطالعه. می بینم و می شنوم، یاد میگیرم،ذخیره میکنم: هیر چیزی، هر اتفاقی، چه خوب و چه بد! در ضمن مثل همه آدمهای امروزی گاهی فارسی١ میبینم و... شبها وقتی همه درخوابند، تازه بیداری من آغاز میشود، همیشه چنین بوده ام از زمانی که به یاد دارم.
من هم مثل همه، گاهی خسته میشوم از دست آدمی، از دست هرچه آشناست.این روزها خسته ام از دنیای مجازی ، دیگر هیچ علاقه ای به التفات این و آن ندارم، حتی به چک کردن ایمیل ها و...
نه اشتباه نکنید، افسرده نشدم! احساس میکنم که اشتباه میکنم که گاه در این صفحه ی شیشه ای بی جان حرفهای ابرآلودِ بی هوده می زنم. شما ... نه اما من نیاز داشتم که دور شوم از دنیای مجازی،احساس میکنم به دلیل همین قاب شیشه ای است که سالهاست هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد! چقدر دلم برای صندوق های زرد رنگ و آقای نامه رسان تنگ شده...همه ما یک طوری غریب در خود فرو رفته ایم و ساعتها مقابل این قاب شیشه ای... بگذریم... در این مدت اتفاقات بد و خوب زیادی داشتم.بدترینش خبر فوت پدر افسانه دوست عزیزم و خبرهای بد کاملا شخصی و البته خبرهای خوب هم کم نبود که آنها هم شخصی است و میدانم برای شما جالب نیست.
حدود ۶ ماه است که از فعالیتهای فرهنگی جدا شدم.سالها کار فرهنگی کردم و خبر نوشتم و خبر ساختم و... اما حالا در قسمت آموزش فعالیت میکنم.نمی دانم خوب است یا بد! فقط میدانم به اختیار از فرهنگ جدا نشدم! اما مثل همه اجبارهای زندگی با آن کنار آمدم و سعی کردم از موقعیت جدید استفاده کنم و فضای دوستانه ای در مجموعه بوجود آورم و فکر میکنم این فضا بوجود آمده.برای من همین کافی ست.
یقینا حالم خوب است دوستان اما شما باور نکنید!
پی نوشت١: این روزها پنجره ها را بسته ام، پرده ها...خاموش، سکوت کرده ام،سکوت طولانی...
پی نوشت٢: نمی دانم کجا خوانده ام بر آب، که هرچه بنویسی آب، باران نخواهد بارید!مهم آسمانی ست که بالای گریه هات، رازدارِِ تکلم تشنگی ست. (سید علی صالحی)
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٩
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
فردا را دوست دارم، چون طعمی دارد که هرگز نچشیده ام...
دیروز را هم دوست دارم، چون طعم آن هرچه که بوده، اگر خوب و شیرین مملو از یادهاست و اگر تلخ و بد اکنون چندان بر جای نیست و تنها یک یاد گنگ است...
امروز را می ستایم، چون امروز تمام زندگی من است.
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۱٠:٥۸ ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸
زمستان نبودن امسال و نوشتن پایان نامه حسابی ریخته بود بر روی کلافگی هایم.اما دفاع کردم از پایان نامه در روز 20 اسفند.که به یادماندنی ترین روز زندگی ام خواهد بود.همه چیز همانطور که می خواستم پیش رفت و همان نمره ای که می خواستم.از آوار خودم که خلاص می شوم، اسفند هم دود شده است و واژه هایم سال دیگری را سرکرده اند.
تا به خودت می آیی روزهایت رنگ گذشته شده اند و سیصد و شصت و پنج روز جاری شدنت را که جمع می زنی، می شود یک پارسال... و چشم که می خوابانی رسیده ای به دو پارسال...سه پارسال و...
من پارسالهای زیادی را به خاطر ندارم ، به جز پارسالِ کودکی هایم،پارسال دیکته های بی غلط،پارسال هزارآفرین های خانم قهاری،پارسال نوشتن اسم تو روی دیوار خانه مان، پارسال سر رفتن من از... و حتما 10 روز دیگر پارسال دفاع از پایان نامه و نمره 19،75 گرفتن از دکتر زیباکلام و دکتر عقیلی و...
نمی دانم که چقدر پارسالهایمان شبیه همند، همین قدر می دانم که فصل مشترک همه آنها شروع بهار است،بهار که بیاید پارسالهایمان آغاز شده اند. همین روزها عطر بهار را می پاشند توی کوچه ها و چشم که هم بگذاری خانه ی آن روزهای ما پر از بوی یاس می شود.همین روزها کلافگی ها را دست به سر می کنم و دوباره سر به هواییِ کودکی هایم را لی لی می روم.همین روزها...
پی نوشت 1: آخییییییییییییییییییییییییی راحت شدم از این پایان نامه.دفاع کردم از ماهها مطالعه و نوشتن.
پی نوشت 2 : روز دفاع به همه دوستان گفتم که دیگه هیچ وقت درس نمی خونم و این آخرین روز درسی من خواهد بود.راستش الان که 48 ساعت گذشته دارم فکر می کنم که دکترا هم می شه خوند!!!
پی نوشت 3: از همه دوستان خوبم که روز دفاع همراهم بودن ممنونم. و از سعادت عزیزم که همیشه قلبم به یادش می تپد یک دنیا سپاس.
نویسنده :
بخارا بخارايي - ساعت ۳:٠٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۸
نمی دانم دلتنگی است یا بی قراری
هرچه هست
بدجوری بر قامت روحم پیچیده!
← صفحه بعد