تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران

ترجمه های لیلی گلستان رو خیلی دوست دارم.دیشب گفت و گوی امید فیروزبخش رو با لیلی گلستان که در کتابی با عنوان لیلی گلستان چاپ شده، خوندم و لذت بردم .نمی دونم چرا احساس می کنم با این خانم خیلی نزدیکم...همیشه دوست داشتم یه مترجم خوب بشم که عمرا نشدم شاید برای همین....

لیلی گلستان 23 تیرماه 1323 در تهران متولد شد. دوران کودکی را در کنار بزرگانی چون آل احمد،چوبک،پرویز داریوش،اخوان ثالث،سیمین دانشورو... گذراند.تا کلاس اول ابتدایی در آبادان زندگی کرد.از آبادان به نیکی یاد می کند:

 گلهای خرزهره،قرمز و سفید، بوی پالایشگاه، ملخها،طوفان ملخ ها،اتوبوس مدرسه ،دو گیس بافته با روبان های چهارخانه سیاه و سفید ،استخر و باشگاه شرکت نفت.شادی ،سرخوشی، بیخیالی.بعد بلم رانی روی کارون،میان نیزارها،قایق بادبانی و باد که قایق را کج می کرد...

گرما زیاد بود.گرم نبود.داغ بود ،هرم داغ ،شرجی و آسمان سرخ و دود سفید پالایشگاه.خرماهای رسیده سر نخلهای نخلستان،عربها با دشداشه های سفید و چفیه.زنهای عرب و صدای النگوی پاهایشان.صدای خلخال ها،خالکوبی آبی میان دو ابرو...و شبها با عطر غلیظ محبوبه های شب.

یه قسمت از گفتگو رو اینجا می نویسم شما هم استفاده کنید.

زندگی زناشویی تان چند سال طول کشید.از آن دوره بگویید:

 6 سال زندگی مشترک داشتم و حاصل آن سه فرزند. تمام این 6 سال حس می کردم زندگی ام با معیارهایی که از زندگی مشترک دارم نمی خواند و تفاوت دارد.تمام مدت در حال سعی کردن بودم  تا خود را وفق دهم و موفق نشدم.می دیدم که این سعی کردن یک طرفه است. نخواستم خودم را گول بزنم و با وجود عشق بسیار،تصمیم به جدایی گرفتم -گرفتم- از لحاظ احساسی کار بسیار سختی بود، اما جدا شدم. این کار دوستانه انجام شد. همیشه هم با هم دوست باقی ماندیم. نه به دلیل وجود سه بچه بلکه به دلیل صمیمیتی که بین ما وجود داشت. من هیچ وقت بچه ها را وجه المصالحه قرار ندادم. در خانواده های ایرانی بچه های بیچاره اغلب باید نقش "چسب" را بازی کنند.چسب هایی که دائم ور می آیند!

باید اعتراف کنم که آن 6 سال زندگی با عشق را با هیچ یک از این زندگی هایی که با بی تفاوتی و بی عشقی زیر یک سقف می گذرد و سالها و سالها هم ادامه دارد، عوض نمی کنم.

اوندین: اوه هانس، فقط یک چیز می خواهم بدانم، آیا موجودات دنیا همدیگر را ترک می کنند؟

شوالیه:چه می خواهی بگویی؟

اوندین:مثلا یک شاه و ملکه که عاشق همدیگرند، از هم جدا می شوند؟

شوالیه:من اصلا مقصودت را نمی فهمم!

اوندین:توی دریا، وقتی سگ های دریایی جفتشان را پیدا می کنند، دیگر از هم جدا نمی شوند. و وقتی برای شنا می روند، فاصله شان از هم به قدر یک انگشت است و وقتی از پشت سرشان نگاه کنی انگار یک سر دارند...

شوالیه:مشکل است، چون شاه و ملکه هر کدام یک خانه،کالسکه و باغ خودشان را دارند...

اوندین:چقدر این کلمه ی "هرکدام" دهشتناک است.چرا؟

شوالیه:چون آنها هر کدام برای خودشان مشغولیات و تفریحاتی دارند...

اوندین: آخر، سگهای دریایی هم همین مشغولیاتِ وحشتناکِ، جدا از هم را می توانند داشته باشند! باید دنبال خوراک بروند، باید شکار کنند...آنها میلیاردها دلیل دارند که یکیشان به راست و یکیشان به چپ برود، اما عمرشان موازی و تنگ هم زندگی می کنند.

شوالیه: این حرف می رساند که انسان ها و سگهای دریایی از دو نوع موجود متفاوت اند.

....

من از نژاد سگهای دریایی بودم.(خنده) و او از نژاد انسان بود و در زندگی اش کلمه ی"هر کدام" دهشتناک نبود.که برای من بود.

 

/ 44 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم گلی

همیشه ابرها گریه می کنند،ولی همه عاشق ستاره ها می شند... یادت باشه چشمک ستاره ها ، ابرها رو از یادت نبره.

مریم گلی

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من، ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...

مریم گلی

ما در هیچ سرزمینی زندگی نمیکنیم منزل همیشگی ما قلب کسانی هست که دوستشان داریم.

مریم گلی

سلام عزیزم.خوبی؟زهرا برام تعریف کرد که چی شده.امیدوارم که دیگه از این حادثه ها پیش نیاد.[اضطراب][وحشتناک] شایدم مخصوصا تصادف کردین که پیش من نیاین![نیشخند][شوخی][قلب][ماچ]

امین( آذرقلم از تبریز)

سلام می بینم که بد جوری ادبیات زده شدید ؟ خوش به حالت . نه ...تو ترشی نخوری یک چیزی می شی . راستی مگر تو زنده ای ؟ ما را باش که شکممان را برای خوردن حلوای شما صابون زده بودیم... از شوخی گذشته خوشحالم که سالمی . یا حق

امین( آذرقلم از تبریز)

طبق آخرین شنیده ها خانم بخارا از فعالان سیاسی و مطبوعاتی جنوب کشور از یک سوءقصد جان سالم به دربرد ! شنیده ها حکایت از آن دارد که گروهی خرابکار و از جمله رضا خان و ایادی اش در 80 سال گذشته عمدا خط آهن را طوری ساخته و تنظیم کردند که در چنین روزی قطار از خط خارج شده و خانم بخارا ترور شوند . غافل از اینکه امدادهای غیبی و دعای خیر بسیاری مانع از تحقق این توطئه شوم گردید . ![زبان]

مریم گلی

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست؟؟؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور . اما!!! در هنگام عبور از گندم زار؟ به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ !!! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پر پشت ترين...... تا انتهاي گندم زار رفتم . "استاد گفت:" عشق يعني همين

مریم گلی

چیزی رو كه خیلی دوست داری رهاش كن اگه برگشت بدون مال تویه ولی اگر برنگشت غصه نخور اون از اولم مال تو نبوده

مریم گلی

همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی چون اول دنیای خودتو می شکنی.

مریم گلی

اعتماد يعني احساس يك نوزاد يك ساله وقتي شما او را به هوا پرتاب مي‌كنيد و او مي‌خندد… زيرا او مي‌داند كه شما وي را خواهيد گرفت…